خوب اینم از ساخت وبلاگ و تایید اولین نظرات 🙂

از خودم بخوام بگم بد نیستم. نمیتونم هم بگم خوبم . ولی کلا سعی میکنم رها و آروم بمونم . هر چی هست میذارم باشه . بیشترش اشک و غمه . میذارم باشه .

ماههای خیلی سختی به هممون گذشته .

امروز به یکی از دوستام که حال خوبی نداشت داشتم میگفتم باور کن یه مقدار زیادی از این حالت بخاطر فشار و حال بد جمعیه ... 

دیگه نه کافه و رستوران رفتن مزه میده نه گشت و گذار با این که همه ی اینا رو هم انجام میدیم ... ولی مزه نمیده ...

به علاه ی مسایلی که به هممون گذشت من همچنان در گیر و دار تموم شدن رابطه ی قبلیم بودم. برام خیلی طول کشید و برای اون هم . 

جفتمون نابود شدیم این وسط. از دوری . از ناچاری پذیرفتن تموم شدن این داستانی که داشتیم . به خواهرم میگفتم کاش یه چیز بدی میشد . یکی به یکی خیانت میکرد . یکیمون بد میشد . یه دروغی برملا میشد ... چه میدونم .. هر چیزی که یهو قلب آدم بهش بربخوره مثلا.

اینکه یه رابطه رو بصورت منطقی تموم میکنی دردش خیلی بیشتره به نظرم . تموم شدن یه طرف و مقاومت در برابر این بازی های ذهن که بذار حالا این یه بارم زنگ بزنم ... بذار حالا این یه جا هم که میرم دعوتش کنم... بذار حالا همین یه دونه نشونه رو هم از خودم بفرستم.... اینکه با یکی دشمن نشده باشی هیچ هنوز اون مهر و دوستی بینتون باشه ولی ارتباط رو آگاهانه قطع کنی یه کاریه که همیشه فکر میکردم خیلی خوبه الان ولی میگم کشنده است ... 

ارتباط ما قشنگ بین یلدا و نوروز گذشته تموم شد . دلخوری هایی هم بود بله .... ولی اون دیدار های نهایی و اون حرف زدن ها و خداحافظی ها و اون بسته بندی و تحویل وسیله هایی که خونه هامون بود ازش میتونم یه کتاب بنویسم که همه با هم گریه کنیم .

من حتی تمام عکس ها رو از گوشیم پاک کردم به جز چند تایی که تو یه پوشه ی مخصوص حتی از خودم پنهانشون کردم .

حالا دیگه به هر صورت هفت ماه گذشته .

من تو این مدت شروع کردم هی باشگاه رفتن و ول کردن و هی دوباره رفتن. الان در مرحله ی رفتنم و هر بار اینجوری دوباره شروع میکنم و بدن درد رو میکشم برای خودم فحش میذارم وسط که نکنه دیگه نرم و این دردها بی ثمر بشن. دفعه ی پیش بازوهام سفت شده بودن و شروع کرده بودن تغییر حالت. انقدر عشق میکردم دستشون میزدممممم... حالا دوباره پر قدرت شروع کردم. من خرم اگه دیگه ول کنم اصلا :)

این مدت سیگار رو هم همونقدر پر قدرت شروع کردم . گفتم بالانس حفظ بشه 🤐

بعد همیشه فکر میکردم هر وقت میخوام دیگه نمیکشم. ولی الان چند هفته است میگم دیگه نمیکشم بعد میبینم واقعا ای بی بصر من میروم؟ او میکشد قلاب را .... 

دیگه چی کار کردم ؟ یه امتحان دانشگاهو افتادم و دوباره امتحانش دادم و با پایین ترین نمره ی ممکن قبول شدم . چون تو ایران همیشه از بهترین دانش آموزا و دانشجو ها بودم ، اینجا سال آخر کالج که زیست و شیمی و فیزیک و ریاضی و زبان همزمان میخوندم و پاره ی دو عالم شده بودم خیلی بهم سخت گذشت تا جایی که به خودم گفتم مینا اینجا ایران نیست و تو هم دیگه بهترین دانش آموز نیستی... در متوسط بودن هم خوبی هست . و قشنگ الان یاد عباس کیارستمی بزرگ میفتم که میگفت آدم ذره ذره به بی آبرویی عادت میکنه :)) الان دیگه فقط میخوام این دانشگاه کوفتی تموم شه ... هیچوقت انقدر حالم از یه کاری بهم نخورده بود که الان از درس خوندن :/

آهان راستی اولین مرگ بیمار رو دیدم این مدت . ما میرفتیم خونه ی بیمار. سرطان کبد داشت که تمام اعضای داخلی رو گرفته بود . مرد جوان چهل و چند ساله . که این سرطان نتیجه ی  سالها اعتیادش به الکل بود . صاحب همسر و دو دختر جوون زیبا .

صبحش رفتیم خونه اش و کارایی که باید براش میکردیم نکردیم . چون فشارش خیلی پایین بود . سوپروایزرم همون روز گفت این دیگه داره میمیره و من تو دلم گفتم چه حرفا به چه حقی اینو میگی آخه ؟ بعد دو ساعت زنگ زدن بهمون که بریم مرگش رو تایید کنیم . و این شد اولین تجربه ی من از پروسه ی تایید مرگ .

بعدم با دستای خودم لباساشو عوض کردم لباس نو تنش کردم و تحویل همسرش دادمش . تا یه هفته پرستارا میگفتن حالت خوبه ؟ میخوای ارجاعت بدیم روانشناس؟؟ تو دلم میگفتم نه عزیزان من از خاورمیانه اینجام !

از کارای دیگه ام اینه که یه مدت تو یه رستوران کار کردم . کلا تابستون افتضاحی داشتم . بعد اون جریانات ایران مورد یه کلاه برداری مالی قرار گرفتم که غیر قابل پیگیری بود و تا الان دارم چوبش رو میخورم . بخاطر همین مجبور بودم یه کار جنرال موقت بگیرم که زندگیمون رو سر پا نگه دارم .

کلا من کی میخوام انقدر ساده نباشم و زرتی به آدمها اعتماد نکنم خدا میدونه ... نوش جونم چوبی که خوردم .

تابستون یه سفر چهار روزه رفتیم ولز. یه کابین چوبی اجاره کرده بودم تو یه ملک خصوصی که جنگلی بود. با صفا بود . اسم شهرش پِمبروک بود . دیگه اطرافش رو گشتیم و بهترین جایی که میشد بریم شهر تِنبی بود . خونه های رنگی کنار ساحل... خوشگل و ناز . بازار داخل شهرش بی نظیر .من عاشق اون فضای داخل شهری شهرهای ساحلی اینجام . 

بعد که برگشتیم سه هفته مهمون داشتیم . یه دوستی دارم مادر مجرده با دو فرزند ... بچه ها دهنم چیززززز شد ... مغزم چیزززز شد ... روانم چیز شد ....

خوب اول حال دوستم بد شده بود و کمک منو میخواست برای نگه داری بچه هاش و بعد دیگه وقتی موندن من میرفتم سر کار و خیالم راحت بود پسرم تنها نیست .

ولی دمارمون درومد .

حالا هم از رستوران درومدم دیگه که بیشتر با پسر باشم و به دانشگاه هم برسم .

آهان این مدت یه دوست مشترکی که با همسر سابق داشتم رو هم دیدم . شنیدن حرفایی که هنوز درموردم میزنه ناراحتم کرد و فکر میکنید چی؟؟؟ به همه گفته من نمیذارم بچشو ببینه !! و الان میخواد اقدام قانونی کنه بچه رو کلا ازم بگیرهههه ... الان باید بهش بگم آناناااااس یا زوده ؟؟؟

مرد تو چقدر پررو هستی آخه . یه دوست دختری هم داره این وسط. خوب این مبارکش. من به دوستش گفتم من میتونم نامه های دادگاه رو نشونتون بدم که برای چیدن برنامه ی دیدار قانونی بود و ایشون از سه مرتبه دادگاه هیچ مرتبه اش رو نیومدن ! 

ولی خوب نهایتا میدونم من با چنگ و دندون بچه رو بزرگ میکنم بعد آقا سر میرسه و میزنه به فیلم هندی و راهشو به زندگی پسر باز میکنه وقتی دیگه همه چیز ساده است ... چند وقت پیش با معلم ایرانی پسر حرف میزدیم سه تایی با هم. به پسر گفت ده سال دیگه هم بگذره مامانت باز از تو باهوش تره و تو این هوشی که داری مثل قطره است پیش دریای مامانت . بعد من گفتم کلا هوش پسر انگار که به مادرش میره . پسر هم درومد گفت آره خوب بابام که عقل نداشت وگرنه ما الان زندگیمون این نبود ... بیرون از کلاس بهش گفتم میخوام آخرین بارت باشه درمورد بابات اینجوری حرف میزنی خصوصا پیش دیگران . شونه هاشو بالا داد گفت من مقصر نیستم چون که راستشو گفتم . حالا همه ی اینا رو انگلیسی فارسی میگه آدم براش غش میکنه . مثلا همینو اینجوری گفته و من ترجمه کردم :

نمیتونی منو blame کنی چون که truth گفتم .😁

راستی براش پیانو خریدم و کلاس میره . خیلی مبتدیه هنوز . منم کنار دستش یه کوچولو یاد میگیرم . حالا از چهارشنبه کلاس سنتور هم گرفتم و میخوام دوباره شروع کنم . راستش دوست دارم سرم یه جوری شلوغ باشه دیگه نتونم به چیزی فکر کنم .

من اون روزی که از این سیاه چاله ی مالی دربیام چقدر روز مبارکی میشه بچه ها 🙃

این وسط هم نه که زندگیم جشنواره است دارم عاشق یکی هم میشم انگار ... یه حس لطیف و تازه و تردی دارم که کنارش یه ترس بزرگی هم هست که شاید صدای شهودم باشه که میگه نکن .... این راه تهش بگاییه 🫡

حالا بعدا ازش بیشتر میگم . کلی نوشتم براتون . ساعت ده شبه و الان دیگه میخوام برم یه سیگار بزنم و برم تو تختم... 

دوستتون دارم عسل ها . فعلا